سلام:
امروز تولدمه
همیشه دوست داشتم روز تولدم با روز های دیگه فرق داشته باشه
حالا هر طوری میخواد باشه
. فک میکنم فرقم داشت
ولی.....
از همون صبح که از خواب بلند شدم اولش که مثل خر ( البته دور از جناب خر)
سرم تو کتاب بود واسه امتحان غروب![]()
هیچی که از تولدم نفهمیدم بعدشم که سیم شارژ موبایل گیر کرد تو پای مامانم
یهو افتاد
چون قبلش بهم تذکر داده بود کلی سرم غر زد و بعدم باهام قهر کرد انگار نه انگار که تولدمه
حالاشم که امتحانمو خراب کردم ![]()
و از همه مهمتر استادی که خیلی دوسش داشتم پیش یکی از بچه ها تحقیرم کرد فقط واسه یه سوال . دلیلشم نفهمیدم![]()
راستش فکر میکنم فعلا اصل ناراحتیم مربوطه به این جمله اخریم![]()
خوب حالا فکر می کنم امروز واقعا با روز های دیگم فرق داشت فقط تکلیفه خودمو پیش خدا جون روشن نکرده بودم که منظورم از این فرق چیه![]()
![]()
خوب من انتظار داشتم امروز خیلی بهم خوش بگذره![]()
نمیذونم شاید انتظار زیادی داشتم
بهر حال هنوز تا شب خیلی مونده
بابا روحیه
فکر کنم خودم باید یه کاری کنم که بهم خوش بگذره![]()
کاش می شد روز تولد ادم آزاد میزاشتن که هر کاری که دوست داره انجام بده ![]()
![]()

نوشته شده توسط شادی در 86/09/27 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت
عشق بس .......!
همه می پرسند از هم که چرا عاشق می شن؟
همه میگن همیشه عاشقن, هر کسی دلش به جایی بند شده
هرکسی قلبش پر از عشق و صفاست اما من در این دیار بی وفا
همچنان دنبال عشقم اون بالا , اون بالا مجنونی هست که لایقه
اون بالا فقط یه عاشق می خونه از ته دل قصه یه همخونه
اون بالا تو خلوت ستاره ها یه خدا هست که دلم تنگه براش
یه خدایی که تموم ساز قلبم یه جورایی هماهنگه باهاش نه یک دقیقه
و نه یک روز و نه یک ماه بلکه هر لحظه دلم تنگه براش
اون خدا عاشق ترین عاشق و رو سیاه می کرد
هر کسی می گفت که من عاشقم و دوسش دارم
به خدا دروغ می گفت
به تو!
به تو که همش میگی دوست دارم
عشق واقعی فقط پیش خداست
آره اون خدایی که عاشق ماست
اون خدایی که....
آخ... خدا جون دوستت دارم‘ بدون دروغ....!
نوشته شده توسط شادی در 86/09/05 ساعت 14:27 موضوع | لینک ثابت

سلام
خیلی ناراحتم خیلی خیلی خیلی
و خیلی هم اعصابم خورده
گاهی وقتها نمیدونم چرا بدون اینکه فکر کنم هرچیزی که به مغزم میرسه فوری همون کارو انجام میدم.دیشب اصن خوابم نبرد.امروز صبحم از غیض تا ۱۲:۳۰ خوابیدم.
معمولا کمتر از کارام پشیمون میشم چون احساس می کنم یه تجربه جدیدکسب کردم .![]()
الانم پشیمون نیستم فقط کاش یخورده بیشتر فکر می کردم و احساسی بر خورد نمی کردم![]()
موندم چرا بعضی از آدمها اصلا تغییر نمی کنن هر چقدرم که بهشون فرصت بدیم و جالبشم اینکه خیلی خودشونو میدونن و فکر می کنن بهترین اخلاق دارن.![]()
![]()
من دیروز صبح خواب دیدم که از دوستم sms
دارم همین فکرمو مشغول کرد خیلی سعی کردم که جلوی خودم بگیرم که این کار نکنم ولی نشد نمیخواستم خودمو معرفی کنم میترسیدم بفهمه و جواب نده .....![]()
۳۶ تا پیام بینمون رد و بدل شد
ولی اون همه چیزو خراب کردم میخواست حتما بدونه که کی هستم و دروغم نگم منم نمیدونستم چی کار کنم چون اگه خودمو لو میدادم دیگه نمیتونستم بهش پیام بدم ![]()
ولی نشد دیگه بازم اون برنده شد مثله همیشه
میگن عاشق همیشه بازندست.....
دوست ندارم بقیه اشو تعریف کنم از خودم خیلی عصبانیم اگه اون خواب لعنتی رو ندیده بودم اگه یخورده غرور داشتم اگه ارادم قوی تر بود اگه اگه......
میدونین الان اصلا واسه اینچیزا ناراحت نیستم احساس می کنم علاقه ام بهش یخورده کم شده خه اون موقه ها چون با هم دوست بودیم اگه یه داخوری هم پیش میومد وابستگی و ....نمیزاشت زیاد طول بکشه ولی الان که ۱ سال گذشتهوقتی ازش ناراحت می شم نمیتونم مثله گذشته راحت و ساده بگذرم . بعدشم تعجبم اینه که یه ذره هم خودشو تغییر نداده هنوزم با اون اخلاق و ....
نمیدونم شایدم الان از دستش ناراحتم مطمئنم هنوزم دوسش دارم.....
خدایا خسته شدم میخوام مغزمو شستشو بدی یا بهم لطف کنی نزاری بیاد به خوابم که همه چیز از نو شروع بشه " خواهش می کنم "![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط شادی در 86/08/16 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت
برای خوب خندیدن به دنیا همیشه هست اسبابش مهیا
اگر دلتنگ و رنجور و غمینی بجز افسردگی چیزی نبینی
بجایش گر که خود را شاد سازی محیط خویش را آباد سازی
بچرخد چرخ این دنیای چرخان چه ما باشیم یا نه, داخل آن
بنابراین , گویا چاره ای نیست بود پیروز هر کس شادمان زیست
بیا ما هم همیشه شاد باشیم که تا از بند غم آزاد باشیم
نوشته شده توسط شادی در 86/08/02 ساعت 21:49 موضوع | لینک ثابت
خدایا من نه ایوب صبورم که عشقت نشکند صبر و غرورم
خداوندا نه خار و نه گل استم نمی دانم چرا دل بر تو بستم
همین دانم که بهتر از تو کس نیست کسی جز تو میان این قفس نیست
خدایا بی کسم , بی کس ترم کن
نگاهی هم بر این چشم ترم کن
به یادت بی کسی معنا ندارد که یاد تو دل ز غم پروا ندارد

نوشته شده توسط شادی در 86/07/21 ساعت 21:18 موضوع | لینک ثابت
هی نشین غصه نخور رفته که رفته دل از عاشقی نبر رفته که رفته اگه عاشق تو بود تنها نمیرفت شده پا به پات میسوخت اما نمی رفت بیخیالش مگه چند سال تو جوونی بیخیالش مگه چند سال تو می مونی بیخیالش اینا رسم روزگاره همشون کار خداست حکمتی داره یاد حرفای قشنگش میدونم واست عذابه دل تو خیلی گرفته حال و روزتم خرابه اون که رفته خیلی وقته خبری از تو نداره اون یه ابره پر غباره گاهی وقتها نمی باره دیگه تنها شدی و سکوت تو پر از غمه همه آدم و عالم واسه تو جهنمه اون که رفته دیگه رفته **************** دیگه برگشتن نداره اگه دوست داشت نمیرفت **************** دیگه تنهایی دوباره 
نوشته شده توسط شادی در 86/07/05 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت

گاهی مشکلات و نا ملایمات زندگی از حد و اندازه بیرون بوده و خارج از توان انسان می گردد . در واقع انسان می خواهد که بار سنگین مصیبت ها و نا گواری
ها را بر دوش کشیده و در مقابل حوادث و وسوسه های شیطانی پایداری نماید و از خدا جز مزید صبر و تشکر و ایمان و بندگی چیزی نخواهد . البته این چنین
افراد در هر عصری یافت می شوند ولی تعدادشان همیشه محدود و معدود بوده است.
عنایت به داستان زندگی ایوب گوشه ای از صبر و ایمان و پایداری آن حضرت را نشان می دهد که امروزه به صورت ضرب المثل درآمده:
حضرت ایوب یکی از بیست و پنج پیغمبری است که نامش در قران مجید آمده از زهد و صبر و ایمانش بحث شده است . علاوه بر زهد و ایمان, ایوب از نظر
ثروت , سلامتی و فرزند, سر آمد همه مردان روزگار خود بود. خدا خواست ایوب را در معرض آزمایش خویش قرار دهد . د ر مدت کوتاهی ایوب تقریبا همه
چیزش را از دست داد. صاعقه مزارع را سوزاند , سیل , گله های گاو و گوسفند را برد , کشتی او با تمامی سرمایه اش به قعر دریا فرو رفت, فرزندانش یا
از کوه پرت شدند و یا زیر آوار مانده و همگی در گذشتند ,زنانش از او طلاق گرفتند و جدا شدند جز یکی.....
و هنوز امتحان به پایان نرسیده , ایوب رنجورو بیمار گشته , روز به روز بیماری او سخت تر شد و مردم به بهانه اینکه او بیماری واگیری دارد او را از ده
بیرون کردند.
ایوب به کلبه ای در صحرا پناه برد ولی در بدترین روزهای زندگی مردم را نصیحت می کرد که که شکر گزار خدا بوده و صبور باشند.
بلاخره دوره آزمایش به پایان می رسد , خدا به ایوب رحم کرده و همه آنچه گرفته بود به او باز می گرداند....
"اگر در بدترین شرایط هم امید خود را از دست ندهیم به طور حتم شرایط بد و مصیبت های حاصله به پایان می رسد و دوباره زندگی شاد و عالی خواهیم داشت .
همانطوری که برای حضرت ایوب اتفاق افتاد."
...همه چيز در پايان خوب است . اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده است ...
نوشته شده توسط شادی در 86/06/27 ساعت 20:52 موضوع | لینک ثابت
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند ......!!!!
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

نوشته شده توسط شادی در 86/06/15 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت
*************
روزی که از تو جدا شم روز مرگ خنده هامه روز تنهایی دستام فصل سرد گریه هامه
توی اون کوچه غمگین جای پاهای تو مونده هنوزم اون بید مجنون عکس قلب تو پشونده
بعد تو گریه رفیقم غم تو داده فریبم حالا من تنها و خسته توی این شهر غریبم......
تو و خوشحالی و امید من و تنهایی و حسرت تو تو باغ پر از گل من یکی تو شهر غربت
روح من همسفر من توی شهر غصه پوسید قلب من همراه قلبت پاک و غمگنانه پوسید
نوشته شده توسط شادی در 86/06/05 ساعت 21:27 موضوع | لینک ثابت

شب شعر توی ذهنم با حروف تازه تازه شب انتخاب واژه که ترانمو بسازه مثل پروانه زدم پر میون باغ الفبا یک به یک دوره کردم
از الف تا همزه و یا بین حرفهای صدا دار داد زد آی کلاه دار منو وردار با ی بنویس دوباره از یار
اما من یاری نداشتم با کسی کاری نداشتم یار و با سه تا حروفش یه گوشه ای کنار گذاشتم تو کتابا گشتم و گشتم دیدم باز دوباره
حرفی از ا ا- ی-ر اگه با نون جور میومد واسه من قشنگ ترین اسم توی شعرم در میومد از دل خانه ویران
از ته سفره بی نان نونی برداشتم و دیدم نام شعرم شده " ایران " ایران ایران...........

نوشته شده توسط شادی در 86/05/21 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت
باز باران بی ترانه گریه هایم عاشقانه
می خورد بر سقف قلبم یاد ایام تو داشتن
می زند سیلی به صورت باورت شاید نباشد
مرده است قلبم ز دستت فکر آنکه با تو بودم
با تو بودم شاد بودم توی دشت آن نگاهت
گم شدن در خاطراتت........
نوشته شده توسط شادی در 86/05/14 ساعت 16:11 موضوع | لینک ثابت
من از این پس به همه عشق جهان می خندم ![]()
به هوس بازی این بی خبران می خندم
من از آنروزی که دلدارم رفت
به غم و شادی این بی خبران می خندم.![]()

نوشته شده توسط شادی در 86/05/08 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت
" میلادبا سعادت امام علی رابه عموم مسلمین جهان تبریک عرض می کنم "

ز لیلی من شنیدم یا علی گفت. به مجنون چون رسیدم یا علی گفت. مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت. چمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد و او هم یا علی
گفت . یقین پروردگار آفرینش به موجودات عالم یا علی گفت . خمیر خاک آدم را سرشتند چو بر می خواست آدم یا علی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز می زد ز بس بیچاره مریم یا علی گفت.علی را ضربتی کاری نمی شد گمانم ابن ملجم یا علی گفت .
مگر خیبر ز جایش کنده می شد یقین آنجا علی هم یا علی گفت.

" روز پدر مبارک "


نوشته شده توسط شادی در 86/05/06 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت
دستها بالا بود هر کسی سهم خودش را طلبید . سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود ولی نوبت من که رسید , سهم من یخ زده بود ! سهم من چیست مگر
یک پاسخ پاسخ یک حسرت ! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگیها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند.

نوشته شده توسط شادی در 86/05/03 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوبیها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر ماندن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت , عشقم مرد , یارم رفت

!ما چقدر فقير هستيم
روزی يک مرد ثروتمند, پسر بچه کوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند , چقدر فقير هستند .آن دو يک شبانه روز در خانه محقر يک روستايی مهمان بودند ...
در راه بازگشت و در پايان سفر , مرد از پسرش پرسيد : نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !
پدر پرسيد : آيا به زندگی آنها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد : بله پدر !
و پدر پرسيد : چه چيزی از اين سفر ياد گرفتی ؟
پسر کمی انديشيد و بعد به آرامی گفت : فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آنها ۴ تا ... ما در حياطمان يک فواره داريم و آنها رودخانه ای دارند که نهايت ندارد ... ما در حياطمان فانوسهای تزئينی داريم و آنها ستارگان را دارند ... حياط ما به ديوارهايش محدود می شود , اما باغ آنها بی نهايت است !!!
با شنيدن حرفهای پسر , زبان مرد بند آمده بود ... پسر بچه اضافه کرد :
متشکرم پدر , تو به من نشان دادی که ما چقدر فقير هستيم !

نوشته شده توسط شادی در 86/05/01 ساعت 17:1 موضوع | لینک ثابت

کودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد
سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده
ويک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد کودک با نا اميدي گريست . خدايا با من در
ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد!ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت!!!

نوشته شده توسط شادی در 86/04/24 ساعت 20:22 موضوع | لینک ثابت

ديروز شيطان را ديدم که در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت.
مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر مي خواستند .
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي
ميخريد و در ازايش چيزي ميداد . بعضي ها تكهاي از قلبشان را مي دادند و بعضي پارهاي
از روحشان را. بعضي ها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش
بوي گند جهنم مي داد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي
صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم ، فقط گوشهاي
بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا مي كنم . نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور
مي كنم چيزي از من بخرد. ميبيني ! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند .
جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني .
تو زيركي و مومن . زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد.
اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد.
حرفهايش اما شيرين بود. ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به
جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم
و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان
بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.
توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب
خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم ، نبود ! فهميدم كه آن را كنار بساط
شيطان جا گذاشتهام.
نوشته شده توسط شادی در 86/04/23 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»

نوشته شده توسط شاد